امیرعلی عشق مامان و بابا
تاريخ : دوشنبه 25 آذر 1392 | 9:25 | نویسنده : مامانی |

دعاهایی امیرعلی برآورده شد و ما را با خودش به یک سفر پربرکت برد

خیلی دوست داشت بریم کربلا ، همیشه میگفت چرا نمیریم کربلا

بالاخره امام حسین ما را هم طلبید خداراشکر سفر خوبی بود سفر با هواپیما که برای امیرعلی پراز هیجان و جذابیت بود

مقصد اولمون کاظمین بود به قول امیرعلی  پدر امام رضا

باصفا و دلنشین

 

روز بعد به سامرا رفتیم فضایی کاملا امنیتی اما امن

مسیر طولانی بود و امیرعلی که مجبور بود پا به پای ما صبحهای زود بیدار شه، از فرصت استفاده میکرد و تو ماشین میخواهید

خداراشکر کردیم که مسیر زمینی نرفتیم وگرنه بچم کلافه می شد 

خوب بود که براش اسباب بازی برده بودم و حسابی باهاشون سرگرم بود ، خداراشکر اکثرجاها هم همراه بابایی بود و منو اذیت نمی کرد.

ولی یکجا موقع بازرسی ها، گیردادن ماشینش را بگیرن، اینقدر گریه کرد اینقدر جیغ زد که طرف پشیمون شد ماشینش را پس داد.
ولی بچم خیلی حرص خورد از بس با بغض و عصبانیت گریه می کرد، آخرش گفت مامان دیگه نیایم اینجا.

روهای آخر ولی حسابی بهانه می گرفت و کلافه شده بود ، یکروز حسابی گریه کرد و دلش براش خرس پو تنگ شده بود ، کلی باهاش حرف زدم زنگ زدم به مامان جون که بره به خرس پو سر بزنه تا آروم شد

چشمکچشمک

همش می گفت مامان دیگه بریم اراک ، پس کی میریم .
 

اینم مراسم استقبال کربلایی کوچولو


تا اومدیم خاله جون، خرس پو را آورد ، چقدر امیرعلی از دیدنش خوشحال شد. اصلا تا دو سه ساعت از بغلش در نمی آورد. اینقدر خوشحال بود همه بالش مبلها را ریخته بود ، می پرید بالا ، میپرید پایین




[ موضوع : مسافرت]
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 | 14:31 | نویسنده : مامانی |

جدیدا یکمی بداخلاق شده ، شاید بخاطر کم خواب هاست ، شاید هم به خاطر برخورد بد من باشه شاید هم اقتضای سنش
داد میزنه با قلدری برخورد می کنه
به سختی چیزی را قبول می کنه

حرفهایی میزنه در حد المپیک ، به قول بابایی ، ما که جان به جان آفرین تسلیم می کنیم

چندشب پیش گوش درد سختی گرفته بود ، گریه می کرد و ناله می کرد ، بهش گفتم میخوای بهت آب بدم ، وسط گریه ساکت شد و گفت آخه آب به درد گوش می خوره
من سوالسوالسوالسوالخجالتخجالتخجالت

بشدت ترسو و مردم گریزه ، جدیدا با غریبه ها حرف هم نمیزنه ، وقتی بعدا می پرسم چرا، میگه خجالت می کشم
تو پارک اگه یک بچه دیگه باشه ، نمیره بازی ، تو خونه هم سخت با بچه های فامیل کنار میاد
همش عادت به تنهایی بازی کردن داره

ولی با همه اینا جیگر منه، دائم بغلم می کنه و میگه مامان عاشقتم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 26 فروردين 1396 | 14:32 | نویسنده : مامانی |

متاسفانه امیرعلی فوق العاده بدخواب شده ، شبها خیلی زمان میبره بخوابه
دیگه سرگیجه می گیرم  تازه یکی دوبار هم در طول شب بیدار میشه
چند شبه که شبها 4یا 5ساعت بیشتر نمی خوابم حسابی حالم بهم ریخته است
دیگه قبول کرده بره تو تختش بخوابه ولی تا صبح چندبار بیدار میشه

نتیجه بدخوابیش هم اینه که اول صبحی همینطوری خوابش می بره


علاقش به خرس پو بیشتر و بیشتر شده ، حتما حتما صبحها باید ببرمش خونه باباجون ، حتی اگر خواب و بیدار باشه
هرجا مهمونی هم بخوایم بریم ، دوست داره با خودش ببره




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 26 فروردين 1396 | 11:40 | نویسنده : مامانی |

سال 95 با همه بدیهاش گذشت
واقعا سال بدی بود انشالله سال 96 سال خوبی برای همه سال بهتری باشد

امسال که بابایی نیمه اول را استراحت بود ، تعطیلات هم از 26 شروع شده ما هم 27 اسفند راه افتادیم
خدایی خیلی خوش گذشت
تجربه سفر به قشم ، تجربه قایق سواری ، سفر دریایی با ماشین


چیدن هفت سین کنار ساحل


امیرعلی هم حسابی بهش خوش گذشت چون عاشق آب بازی و شن بازیه ، فقط از قایق سواری روی موجها خیلی ترسید 
راستش منم ترسیدم چه برسه به امیرعلیخجالت


فقط تو ماشین خیلی منو اذیت می کرد ، اصلا نمیرفت عقب بشینه ، شانس آوردیم خرس پو را نبردیم غمگین

 




[ موضوع : مسافرت]
تاريخ : دوشنبه 14 فروردين 1396 | 10:49 | نویسنده : مامانی |

امیرعلی جون فوق‌العاده به نقاشی علاقه داره با همه وسایل نقلیه ماژیک مداد رنگی گواش

خداییش من که از دیدن نقاشیهاش حیرت میکنم چقدر قشنگ میکشه

این بابا جون داره ماهیگیری میکن




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 اسفند 1395 | 15:32 | نویسنده : مامانی |

این روزهای شلوغ بیشتر از همیشه خسته ایم و بیشتر از همه شلوغ
و بیشتر از همه دلم برای امیرعلی تنگ می شود و بیشتر می سوزم ازینکه وقتی به خونه میرسم ، جونی براش ندارم
دیروز به من میگه مامان من حوصلم سر رفت کی با من بازی می کنه منم التماسش می کنم امیرعلی تروخدا من دو دقیقه چشمامو ببندم
دلش میخواد بره مهد ، چندین بار تا حالا گفته مامان من دوست دارم برم مهد
خودم هم دلم می خواد چند تا کلاس ببرمش ، ولی با این شغل لعنتی .............................
 




[ موضوع : دلنوشته]
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395 | 15:49 | نویسنده : مامانی |

خداراشکر سال 95 از نظر باریدن برف، سال بسیار خوبی بود
خداراشکر که بچه های ما هم بسته شدن کوچه ها از برف را دیدن ، ما که خودمون بعد از سالها این منظره را میدیدم کلی ذوق کردیم چه برسه به بچه ها

امسال چندین بار هم به دل طبیعت زدیم و حسابی برف بازی کردیم
امیرعلی هم کلی ذوق کرد، برعکس پارسال که کلی نق میزد، امسال حسابی کیف می کرد

 

 

تو پیست اسکی هم حسابی تیوپ بازی کرد ، نرسیده به پایین، دوباره می گفت بابا بریم
کاری که اصلا فکرش را هم نمی کردیم


 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 7 اسفند 1395 | 8:44 | نویسنده : مامانی |

از بس هردفعه که میریم آرایشگاه ، امیرعلی گریه می کنه ، خیلی دیر به دیر می بریمش
ولی خداراشکر این اولین باری بود که یک قطره هم اشک نریخت
البته خیلی نق و نوق کرد ، ولی خاراشکر دیگه گریه نکرد




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 12 دی 1395 | 15:13 | نویسنده : مامانی |

با اینکه یک عالمه دوستش دارم ولی برای خوابیدن خیلی اذیت می کنه ، اینقدر صغرا کبری می کنه که دیگه عصبانی میشم
با اینکه یک دنیا عاشقشم و دلم نمیخواد ، ولی سرش داد میزنم ، کلافه میشم از دستش
فکر اینکه صبح باید زود بیدار شم و ساعت 12 یا 1 شده و ما هنوز نخوابیدیم ، بیشتر اذیتم می کنه

یکبار میگه آب می خوام یکبار میگه پتوم بده ، یکبار میگه پشتمو ماساژ بده ، یکبار میگه بغلم کن یکبار میگه کسی نیاد تو خونمون
همش فکر میکردم شاید چون روزها پیشش نیستم ، شبها میخواد بیشتر با هم باشیم ولی دیشب فهمیدم بچم انرژی تو تنش زیاده و خوابش نمیبره
دیشب اینقدر ورجه وورجه کرد و بالا پایین پرید که صورتش خیس عرق شد ، ظهر هم نخوابیده بود ، شب خیلی ارام و ماه ، خوابید

کفش جدید هم براش گرفتیم خیلی سفته ولی بچم می پوشه هیچی هم نمیگه ، خداکنه تاثیر داشته باشه

همچنان عاشق موسیقی است ، یکروز فرصت پیش اومد با هم رفتیم کنسرت ، خیلی خوشش اومد

پر از خلاقیت و ایده است ، چیزهایی را به دنیای واقعی مانند می کنه که خودمون می مونیم

رفت زیر این میز خوابید گفت این قطاره من تخت پایینی می خوابم بریم مشهد

-------------------------------------------------------------------------------------------

دیروز تو تلویزیون گورخر دید بهش گفتیم این چیه گفت نمی دونم ، گفتیم گورخر
حالا اشمش چی بود  گفت گور خر ، فامیلیش خره

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 12 دی 1395 | 15:00 | نویسنده : مامانی |

باز هم پاییز شد و باز هم سرماخوردگیهای شدید امیرعلی
واسه همین خیلی از پاییز و زمستون متنفرم ، امیرعلی بچم 2هفاه سالمه ، یک هفته سرمامیخوره
دو سه شب دچار تب شدیدی شده ، اینقدر از تب می ترسیدیم که من و بابایی تا صبح نخوابیدیم ،  الان هم سرفه های شدید که مجبور میشه از خواب بیدار شه
چقدر هم در زمان مریضی از خوردن غذا امتناع می کنه و مجبور میشم  با کمک بابایی و گرفتن  دست و پات به زور بریزم تو گلوش
اونهم که بیشترش را میاره بیرون ، هردومون از دست این رفتاراش عصبی میشیم ، چقدر هم فلسفه بافی میکنه

دیشب موقع شربت بالنگو خوردن می گفت خوابیدن نمیخورم نشستنی ، وقنی نشوندمش گفت لیوان بزرگ بیار خودم بخورم ، لیوان بزرگ آوردم گفت نه لیوان بدون دسته بیار ، منم با تعجب گفتم آخه ما لیوان بدون دسته نداریم ، گفت چرا لیوان موشی (اشاره به لیوان خودش که عکس موشی داره)
من و بابایی ->تعجبتعجبتعجب 

خدا کنه بچه ها هیچوقت مریض نشن




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 29 آبان 1395 | 13:01 | نویسنده : مامانی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد