عشق مامانی، امیرعلی جونعشق مامانی، امیرعلی جون، تا این لحظه 5 سال و 2 ماه و 13 روز سن دارد
عشق دومم،امیرپویانعشق دومم،امیرپویان، تا این لحظه 6 ماه و 22 روز سن دارد

امیرعلی و امیرپویان عشق مامان و بابا

5سالگی

امیرعلی عزیز ما 5 ساله شد و 5 سال نور و روشنایی در جان ما ریخت  امسالبه دلیل برخی مسائل نمیخواستم براش مهمونی تولد بگیرم اما از اونجایی که خودش روزشماری می کرد دوتا تولد براش گرفتم  یکی تو آکادکی ورزشی  یکی هم تو خونه مادر  خداراشکر که حسابی هم خوشحال شد امیرپویان عزیز ما هم 4ماهه شده و حسابی شیرین تر علاقه خاصی به امیرعلی جون داره تا نگاهش میکنه براش میخنده چه برسه به اینکه باهاش بازی کنه تو خونه همش چشمش دنبال امیرعلی است وقتی نیست کاملا مشخصه که بهانه می گیره  خداراشکر مثل امیرعلی جون، آرامه ولی همه میگن از اون شیطونک ها میشه  اینم از لطف نی نی وبلاگ و آرشیو عکس امیرعلی  &nbs...
15 مهر 1397

روزهای من گل پسرها

روزهای منو گل پسرها خدا را هزاران بار شکر، روزهای خوبی را در کنار هم سپری میکنیم علی الخصوص که من هم فعلا در مرخصی هستم و با دو تا گلم سرگرم امیرعلی خیلی داداشی را دوست داره اما خب گهگاهی شیطنتهایی هم داره ، دست و پاشو میکشه دستشو میکنه تو دهنش و .... خودش هم تا حدودی بهانه گیرتر شده همه میگن طببعیه و باهاش کنار میایم اصل بخاطر امیرعلی اقدام به بچه دوم کردیم تا از تنهایی در بیاد ولی بعضی وقتها واقعا از دستش کلافه میشم اما امیرپویان یک گل ناز مثل امیرعلی آرام و شیرین روزها آرام اما بدقلق موقع خواب شبانه
6 شهريور 1397

من اومدم پاک و زلال

  گل پسر عزیزم به دنیا اومد و یک دنیا نور ارزانی ما کرد. خداراشکر که صحیح و سالم خداراشکر همه چیز طبق برنامه پیش رفت و گل پسرم ۲خرداد ساعت ۱۱صبح به دنیا اومد  بع نظرم عمل نسبت به امیرعلی سختتر و سنگین تر بود ،فشار زیادی را تحمل کردم حتی چندین بار حالم بهم خورد ولی خب خداراشکر انجام شد این بار تجربه شیردهی در ریکاوری را تجربه کردم که به نظرم واقعا ایده جالب و مناسبی بود بیشتر نگران واکنش امیرعلی بودیم که تا الان خداراشکر عالی بوده و بسیار خوشحال و خرسند به نظر میریم خداییش همگی سعی کردیم کم و کاستی حس نکنه واسش کادو خریدیم خاله جونی هم براش کلی هدیه گرفت به نظر خیلی راضی به نظر میرسه ...
7 خرداد 1397

تجربه دوم

خیلی زمان برد که با بابایی به توافق برسیم که امیرعلی از تنهایی در بیاد از اونجا که تجربه بارداری سر امیرعلی بسیار عالی و آسان بود برای بار دوم هم همین توقع را داشتم ولی چشمتون روز بد نبینه روزی چندبار آرزوی مرگ میکردم وای که چه حال بدی دائما استفراغ بالا آوردن تهوع بیحالی اصلا از زندگی سیر بودم همه می گفتن اینقدر که طبعت متفاوت شده احتمال زیاد جنسیت متفاوته
7 خرداد 1397

تفاوتها در آخرین روزها

داریم کم کم به آخرین روزهای بارداری نزدیک میشیم و خداراشکر حالم بهتر شده ولی به این فکر می کنم که چقدر بین دوتا بارداری تفاوت بود حالتها - احساسات چقدر ماههای اول بهم سخت گذشت هرچند هنوز هم حالم گهگاهی بهم میخوره و کلا بیحالم دیروز رفتم برای سونوی آخر ، وزن جنین هم به نظرم کم بود ؛ انشالله که در فرصت باقیمانده کاهش وزن جبران شود بیش از پیش نگران امیرعلی هستم که چه واکنشی خواهد داشت ؛ جدیدا خیلی دوست داره خاطرات نوزادی را براش دوره کنم، باید خیلی مراقب باشیم نگران نشه  
10 ارديبهشت 1397

تجربه دوم

خیلی زمان برو که با بابایی به توافق برسیم که امیرعلی از تنهایی در بیاد از اونجا که تجربه بارداری سر امیرعلی بسیار عالی و آسان بود برای بار دوم هم همین توقع را داشتم ولی چشمتون روز بد نبینه روزی چندبار آرزوی مرگ میکردم وای که چه حال بدی دائما استفراغ بالا آوردن تهوع بیحالی اصلا از زندگی سیر بودم همه می گفتن اینقدر که طبعت متفاوت شده احتمال زیاد جنسیت متفاوته 
17 بهمن 1396

سفر به کربلا

دعاهایی امیرعلی برآورده شد و ما را با خودش به یک سفر پربرکت برد خیلی دوست داشت بریم کربلا ، همیشه میگفت چرا نمیریم کربلا بالاخره امام حسین ما را هم طلبید خداراشکر سفر خوبی بود سفر با هواپیما که برای امیرعلی پراز هیجان و جذابیت بود مقصد اولمون کاظمین بود به قول امیرعلی  پدر امام رضا باصفا و دلنشین   روز بعد به سامرا رفتیم فضایی کاملا امنیتی اما امن مسیر طولانی بود و امیرعلی که مجبور بود پا به پای ما صبحهای زود بیدار شه، از فرصت استفاده میکرد و تو ماشین میخواهید خداراشکر کردیم که مسیر زمینی نرفتیم وگرنه بچم کلافه می شد  خوب بود که براش اسباب بازی برده بودم و حسابی باهاشون سرگرم بود ، خداراشکر...
20 ارديبهشت 1396

بداخلاقی و تندی ها

جدیدا یکمی بداخلاق شده ، شاید بخاطر کم خواب هاست ، شاید هم به خاطر برخورد بد من باشه شاید هم اقتضای سنش داد میزنه با قلدری برخورد می کنه به سختی چیزی را قبول می کنه حرفهایی میزنه در حد المپیک ، به قول بابایی ، ما که جان به جان آفرین تسلیم می کنیم چندشب پیش گوش درد سختی گرفته بود ، گریه می کرد و ناله می کرد ، بهش گفتم میخوای بهت آب بدم ، وسط گریه ساکت شد و گفت آخه آب به درد گوش می خوره من بشدت ترسو و مردم گریزه ، جدیدا با غریبه ها حرف هم نمیزنه ، وقتی بعدا می پرسم چرا، میگه خجالت می کشم تو پارک اگه یک بچه دیگه باشه ، نمیره بازی ، تو خونه هم سخت با بچه های فامیل کنار میاد همش عادت به تنهایی بازی کردن داره ولی با همه ای...
26 فروردين 1396

بدخوابی

متاسفانه امیرعلی فوق العاده بدخواب شده ، شبها خیلی زمان میبره بخوابه دیگه سرگیجه می گیرم  تازه یکی دوبار هم در طول شب بیدار میشه چند شبه که شبها 4یا 5ساعت بیشتر نمی خوابم حسابی حالم بهم ریخته است دیگه قبول کرده بره تو تختش بخوابه ولی تا صبح چندبار بیدار میشه نتیجه بدخوابیش هم اینه که اول صبحی همینطوری خوابش می بره علاقش به خرس پو بیشتر و بیشتر شده ، حتما حتما صبحها باید ببرمش خونه باباجون ، حتی اگر خواب و بیدار باشه هرجا مهمونی هم بخوایم بریم ، دوست داره با خودش ببره ...
26 فروردين 1396