عشق مامانی، امیرعلی جونعشق مامانی، امیرعلی جون، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره
عشق دومم،امیرپویانعشق دومم،امیرپویان، تا این لحظه: 8 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

امیرعلی و امیرپویان عشق مامان و بابا

اولین زمستان رندگی

زمستان فرا رسید با همه قشنگیهاش. با وجود امبرعلی عزیز امسال قشنگیهای زمستان صدبرابرشده متاسفانه در آخرین روزهای پاییز امیرعلی دچار سرماخوردگی شد با اینکه نه جایی رفته بودیم نه کسی میتلا بود خونمون هم امسال خیلی گرم و خوبه روزها و شبهای سختی بود وقتی پسر کوچولوم سرفه می کرد وقتی با صدای گرفتش گریه می کرد منم اشکم در میومد داره کم کم می فهمم که چقدر دوستش دارم   دوبار رفتیم دکتر و بخور دائم بالاسرش بود  اما بهرحال 6روز طول کشید تا حالش بهتر شد   و اما بعد ....... دلم می خواست اولین شب یلدای امیرعلی برای همه خاطره بشه واسه همین تصمیم گرفتم گیفت شب یلدا درست کنم البته یواشکی هیچکس حتی بابایی هم تا آخرین لحظه خب...
3 دی 1392

دو ماهگیت مبارک

ببخشید که این پست ایتقدر با تاخیر نوشته میشه اما اتفاقات این چند وقت توت فرنگی مامان دیگه می تونه بخنده  من و باباش هم ضعف می کنیم پسرکوچولوی من دیگه داره واسه خودش مردی میشه دو ماهه شد و باید برای تلقیح واکسن بره از بس از اینطرف و اونطرف راجع به سختیهاش شنیده بود حسابی می ترسیدم اما امیرعلی جون مثل یک مرد داره آماده میشه واسه رفتن به درمانگاه حدودا نیم ساعت قبل از رفتن به درمانگاه بهش قطره استامینیفن دادم موقع تزریق فقط یکم گریه کرد و زود خوابید منم خیلی خوشحال شدم ولی امان از دو ساعت بعدش بچه ام اینقدر گریه کرد که دل سنگ کباب میشد بعد از دادن قطره یکم اروم شد و خوابید شب چون نگران تب کردنش بودم هر یکساعت به یکساعت...
25 آذر 1392

امیرعلی تو بغل عموها

این عمو حامد شوهر خاله نسترن جون (بزودی قراره دختر خاله خوشگلم تو بغلش باشه )   اینم عمو محمد شوهر خاله الهام جون(اوایل سال آینده قراره یه دوست واسه من بیارن )   اینم عمو محمود شوهر خاله حمیده جون(فعلا که خبری نیست ) ...
28 آبان 1392

السلام علیک یا علی اصغر

دفتر گل، ورق ورق گوهر بود. از اشک، سرانگشت نگاهم تَر بود. چیزی که به من توان زاری می‌داد. قنداقة خونـین عــلی‌اصغــر  بــود.  این اولین بار است که محرم را جور دیگری حس می کنم این اولین بار است که با شنیدن صدای لالایی ،خوابم نمی گیرد ،چشمانم دلواپس می شود دلم می لرزد و نگاهم ناخودآگاه به سمتی میرود به سمتی که صدای نفس می آید صدای زندگی  این روزها  نفسم بند می آید  وقتی شیر  در گلوی طفل شیرخواره ام  گیر می کند! بارخدایا  حسین (ع )چه کشید  وقتی تیر گیر کرد  د ر گلوی . . . چه آزمون دشواری و چه روزهای دلخونی ! دیدنت در همه ی راه معما شده است تو ک...
17 آبان 1392