عشق مامانی، امیرعلی جونعشق مامانی، امیرعلی جون، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره
عشق دومم،امیرپویانعشق دومم،امیرپویان، تا این لحظه: 8 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

امیرعلی و امیرپویان عشق مامان و بابا

امیرعلی و خونه تکونی

ماشالله پسرم آقا شده و حسابی به مامانش کمک می کنه فرش می شوره شیشه پاک می کنه تازه می خواست پرده ها را هم بشوره ، من قبول نکردم ...
16 اسفند 1393

بعد از مدتها

اینقدر این چند وقته خونه و محل کارم ، سرم شلوغ بود که اصلا نمی تونستم بیام و مطلب جدید بذارم اما در عوض پسرم حسابی بزرگ شد و شیطون ماشالله خیلی حرف گوش کنه و هرچی بهش می گم ، میفهمه تمام  شکلهای روی مکعب آموزشی را بلده ، حتی اگر روی وجه های دیگه باشه ، پیداشون می کنه ، عاشق کتابه و هر جا کتاب ببینه میاره و اشاره می کنه براش بخونیم مامان ، بابا، توپ، گل را قشنگ تلفظ می کنه ، تازگیها یاد گرفته بگو اتو ، اینقدر لباشو غنچه می کنه و می گه که دلم می خواد لبهاشو گاز بگیرم ، دیروز برای اولین بار یاد گرفت بگه آیلین ، البته زبون خودش آلی ماشین بابا را می شناسه و هرجا تو خیابون پراید نقره ای بیبنه با دست اشاره می کنه و می گه:  ...
27 بهمن 1393

رفتن به آرایشگاه

دیگه موهای گل پسرم خیلی بلند شده بود ، با اینکه بهش میومد اما خب مجبور شدیم بریم کوتاهشون کنیم ایندفعه به کمک آدرسی که مامان رادین جون دادن، رفتیم سالن رنگین کمان که مخصوص کودکان بود اینقدر اسباب بازی و وسایل سرگرم کننده اونجا بود که برخلاف دفعه های قبل ، خدا را شکر پسرم یه ذره هم گریه نکرد آقای آرایشگر خیلی خوشش اومد که امیرعلی اصلا گریه نکرد من که وقتی با این لباسها می دیدمش و ارامشش را ، چند بار می خواستم برم بخورمش دلم داشت واسش غش می کرد وقتی کار تموم شد حسابی تو بغلم فشارش دادم و به عنوان جایزه براش یک کتاب دیگه خریدیم موقع قدم زدن تو خیابون یکی از شیرین ترین لحظات بود اون لحظه ای که همیشه آرزو داشتم من...
25 آذر 1393

دومین محرم

امسال دومین سالی است که پسرم ماه محرم را درک می کنه خدا راشکر که یک سینه زن به سینه زنای امام حسین اضافه شده تو مراسم شیرخوارگان چون خیلی شلوغ بود ، خیلی اذیت کردو همش نق می زد اما بعدش که رفتیم  دیدن دسته های عزاداری از دیدن  چلچراغ و علامت ها متعجب شده بود اینها هم تصاویر شرکت در عزاداری سنتی روستای پدری           ...
27 آبان 1393

پسرم غیرتی شده

خیلی وقت نیومده بودم اما حالا کلی حرف دارم پسرم دیگه 13ماهش پر شده ، کاملا در راه رفتن حرفه ای شده ، از صبح که بیدار میشه و از تخت میاد پایین راه میره  تا شب که می خواد بخوابه ماشالله از اینهمه انرژی همچنان با اسباب بازیهاش خودشو سرگرم می کنه ، به منم حسابی کمک می کنه ، جارو نپتون تو خونه می کشه حتی زیر فرشها و موکتها اگه بهش بگم وسایلت را جمع کن بذار تو کشو، قشنگ گوش میده ، ظرفهای کابینت را بیرون می ریزیه و قتی بهش می گم بذار سرجاش ، انجام میده اگه من تو آشپزخونه مشغول کار باشم، اصرار می کنه که بذارمش رو کابینت ، وقتی رو کابینت میشینه با دقت به کارهای من دقت می کنه منم سعی می کنم کارهایی که انجام میدم براش توضیح بدم...
27 آبان 1393

تولد امیرعلی با تم باب اسفنجی

  به به جشن تولد ، جشن تولد امیر علی جون هرچند با تاخیر ، روز جمعه برگزار شد کار ها خیلی زیاد بود اما خدا را شکر مامان جونا، خاله جونی ها و زن عمو، همشون به من کمک کردن تا یک جشن خوشگل واسه گل پسرم بگیریم   سعی کردم همه چیزو با تم باب اسفنجی هماهنگ کنم ، حتی لباس هم براش سفارش دادم دو تایی با آیلین لباس باب اسفنجی پوشیدن   همه بچه ها خوشحال بودن و حسابی بهشون خوش می گذشت ،البته امیرعلی خیلی سرحال نبود و چندین بار گریه کرد ، عادت بدی داره که تو شلوغی ها ، وای نمیسه     اینم میز پذیرایی عصرونه       ای...
28 مهر 1393